محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

983

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

شد ، و از مداين به بحرين شد ، و آنجا ملكى بود نام او سيطرق ، او به حصار اندر شد ، و اردشير بر در حصار يك سال بنشست ، و اندر حصار قحط افتاد و طعام تنگ شد و سپاه بر آن ملك گرد آمدند ، آنكه اندر حصار بودند . خواستند كه او را بكشند و حصار به اردشير دهند . آن ملك خويشتن را از حصار فرو انداخت و بمرد ، و اردشير حصار بگرفت و گنج خانه همه بگرفت [ صب : برگرفت ] . پس به مداين باز آمد و پسر خويش را ، شاپور ، ولى عهد خويش كرد و ملك از پس خويش او را داد و تاج بر سر او نهاد و بفرمود تا آن شهر كه بنا كرده بود ، هشت ديگر بنا كردند هم آنجا نام يكى اردشير آباد ، و به اهواز [ شهرى ديگر بنا كرد ] نام او هرمزآباد [ ص : هرمزد اردشير و آن را امروز سوق الاهواز خوانند ] ، و به شيراز اندر شهرى بنا كرد نام او استاآباد [ ص : استاباد اردشير ، و امروز او را كرخ ميسان خوانند ] و به بحرين شهرى بنا كرد نام او اسبا اردشير ، و امروز آن را مدينة الخط خوانند و پادشاهى عراق و خراسان تا لب جيحون و سيستان و پارس و كرمان [ ص : گرگان ] او را راست شد ، و ملوك طوايف از جهان برخاستند و عرب برفتند . گروهى به قضاعه شدند به شام و گروهى به باديه اندر شدند تا حدّ حجاز ، و اردشير آن روز كه اردوان را بكشت و تاج بر سر نهاد اين عمرو بن عدى كه ملك عراق بود هنوز زنده بود ، اردشير او را به طاعت خويش خوانده و نشست او به حيره بود ، و حيره از كوفه از اين سو است ، سوى باديه ، اردشير [ ص : حيره ] به عمرو بن عدى داد و زمين عراق و سواد و جزيره همه از دست او بستد ، و آن روز كه اردشير مر اردوان را بكشت و ملك او تمام شد چهارده سال از پس آن ملك بود [ از آن سى سال ] اندر كارزار بود و چهارده سال اندر ايمنى و داد و عدل كردن ، چنانچه ملك پادشاهى او چهل و چهار سال بود ، و الله اعلم بالصواب و اليه المرجع و المآب ] . ص 606 عنوان : ص : اخبار شاپور بن اردشير . صب : اخبار شاپور بن اردشير بن بابك . فا : حديث شاپور بن اردشير الملك . س 1 : ص و صب : چون شاپور بن اردشير به ملك بنشست و تاج بر سر نهاد و پادشاهى پدر بگرفت ، و ملك جهان هر چه پدر داشت او داشت ، و اين شابور به تازى است و نام او به پارسى شاهپور است ، و معنى اين پسر ملك باشد ، و اصل شاپور ايدون بود كه از نخست كه اردشير برخاست و ملك داراب كرد را بگرفت و او را خبر بود از جدش ساسان بن بهمن كه اشك بن دارا ملك عراق بگرفته بود ، و اين ساسان با او بس نبود ، ملك به دو سپرد و سوگند خورد كه اگر ملك به من رسد روزى ، من اشكانيان را هيچ بر روى زمين يله نكنم ، و ساسان بمرد و ملك به دو نرسيد ، و فرزند خويش را وصيت كرد كه اين فرزند به فرزند وصيّت كن و همه اشكانيان را بكش ، و هر كه از فرزندان من بيايد اين وصيّت من دست كنيد ، و سوگند بر من وفا كنيد . و ملك بر اشكانيان بماند . و از فرزندان ساسانيان كس ملك نيافت تا وقت اردشير . چون اردشير بيرون آمد ، ملك از دست اشكانيان شده بود و از ايشان بس نمانده بود به ملك و